سوزن
که نامش را بدوزد روی آن
او ولی
با سوزن آن را
دور دوزی کرد و رفت ...
که نامش را بدوزد روی آن
او ولی
با سوزن آن را
دور دوزی کرد و رفت ...
دلم
اگر برای “تو”
تنگ میشود
ببخش!!
روزم،
اینگونه قشنگ میشود!
یک همیشه یک است،
شاید در تمام عمرش نتواند بیشتر از یک عددباشد
اما بعضی اوقات می تواند خیلی باشد،
یک خاطره ، یک نگاه، یک دوست ...
نگاهمان
در عصری پاییزی
وقوع یک حادثه باشد
تا حافظه ی این شهر
لبریز از
حادثه ی عشق شود
کمتر سراغش را میگیری
مثل یاد تو
در دل من...
تو "نقش جهان" هر وجبت ترمه و کاشى!
درهرنفس اینست دعایم همه جانا :
" در زیر و بم زندگى آزرده نباشی "
مرغیست که در کنج قفس بال گشودهست ...
تمام قله های جهان را می توانم فتح کنم
اما
تازه امروز فهمیدم
چه نفس گیر است
بالا رفتن از پله های خانه ای که
تو در آن نیستی....
بلکه پنجاه سال دیگر
موهای نوهات را نوازش میکنی
در ایوان پاییز
و به شعرهای شاعری میاندیشی
که در جوانیات عاشق تو بود.
شاعری که اگر زنده بود
هنوز هم میتوانست
موهای سپیدت را
به نخستین برفِ زمستان تشبیه کند
و در چینِ دور چشمانت
حروفِ مقدس نقر شده
بر کتیبههای کهن را بیابد.
یک روز
بل که پنجاه سال دیگر
ترانهی من را از رادیو خواهی شنید
در برنامهی "مروری بر ترانههای کهن" شاید
و بار دیگر به یادخواهی آورد
سطرهایی را
که به صلهی یک لبخند تو نوشته شدند.
تو مرا به یاد خواهی آورد بدون شک
و این شعر
در آن روز
تازهترین شعرم برای تو خواهد بود.
هرکس، هر چیزی را عاشقانه بخواهد
به آن می رسد ...
جاده لحظه به لحظه با من می آید ...
گویی کنجکاو است که برای دیدار چه کسی چنین بیتابم
بر میدارمش ...
از ...
» تو « می نویسد ...
مانده ام ...
این ...
» خود نویس « است ...
یا ...
» تو نویس « ...!!
چترت را ببند
در ایوان این خانه
جز مهربانی نمیبارد
سیب هم طعم دیگری ست...
دیر آمدی ... درست !
پرستار پروانه و ارغوان بوده ای ، درست !
مراقب خوانا ترین ترانه از هق هق گریه بوده ای ، درست !
رازدار آواز اهل باران بوده ای ، درست !
خواهر غمگین ترین خاطرات دریا بوده ای ، درست !
اما از من و این اندوه پرسینه بی خبر ، چرا ؟
تو را می خواهد …
یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد ...
دلت سواد داشت ..
نوشته های دلم را می دید
بعد به تو میگفت
تا
بفهمی !!!!
اگر » انگشتانت « ...
حرفهای » انگشتانم « ...
را ...
می شنید ...
» عاشقم « میشدی ...!!!
باز هـــم کـــنار تـــو می افتد !
تو آنجـــا
و من اینجــــا ...
انگــار همه راست می گفـتـنـد :
تو کـــجا و من کـــجا ...؟!!
برای زنده نگه داشتنِ عشق است.
اگر پرنده را به قفس بیندازی،
مثل این است که پرنده را قاب گرفته باشی و پرنده ی قاب گرفته،
فقط تصور باطلی از پرنده است.
عشق، در قاب یادها، پرنده ای ست در قفس.
مِنت آب و دانه بر سر او مگذار و امنیت و رفاه را به رخ او نکش ...
عشق، طالبِ حضور است و پرواز، نه امنیت و قفس ...
و غم پنجره را میشستم
و به هر کس که پس پنجره غمگین مانده
از سر عشق ندا میدادم
پاک کن پنجره از دلتنگی
که هوا دلخواه است
گوش کن باران را
که پیامی دارد :
دست از غم بردار
زندگی کوتاه است
باز کن پنجره را
روز نو در راه است...
رنگین کمان گل می کند
با تو باید
مثل باران حرف زد ....
روزی می آیی ...
» عاشقانه هایم « ...
را ...
مرور میکنی ...
خجالت زده از احساسم ...
آرام آرام ...
» اشک « می ریزی ...
و ...
میروی ...
» یادت « باشد ...
روزی می آیی ...
و ...
مرا هرگز پیدا نمیکنی ...!!!
نه نسیم باشد
و نه پرستو
و نه قاصدک کوچک حیاط خانه
من باشم
و تو
و حرفهای درگوشی