هر بار

رو به روى آينه

دور لب هايم را كادر مى كشم

خاطرات اَت

از كادر بيرون مى زند

پلك هايم را كه مى بندم

هزار رود شور

تا جاى بوسه ات مى آيد

و گونه ام

مثل دختر بختيارى

كه خون بس رفته است

از رد ناخن پُر مى شود

انگشت هايت

آنقدر روى صورتم راه رفته

كه تمام كوچه هايش

مرا ياد تو مى اندازد